این جملات را از ذهن خود پاک کنید

این جملات را از ذهن خود پاک کنید تا موفق شوید.

آیا تا به حال به این موضوع فکر کرده‌اید که چرا بعضی از افراد آنقدر موفق هستند؟ و به احتمال زیاد خیلی هم تلاش کرده‌اید تا بفهمید رمز موفقیت آن‌ها چه چیزی بوده است. اگرچه
رازهای بسیاری در رابطه با موفقیت این افراد وجود دارد، اما شاید به جرأت بتوان ادعا کرد چیزی که موجب تمایز این افراد با دیگران است، نحوه افکار و گفتار آن‌هاست. هیچگاه نباید قدرت جملات را دست کم گرفت! در ادامه به تعدادی از جملاتی که هرگز نمی‌توانید از افراد موفق بشنوید، اشاره می‌شود.


این کار شدنی نیست!
در مواجهه با این افراد متوجه خواهید شد که چیزی به عنوان غیر ممکن از نظر آن‌ها وجود ندارد. اگر قفلی وجود دارد، پس حتماً کلیدی هم برای آن وجود دارد. گاهی با کمی جست و جو، می‌توان کلید گمشده را پیدا کرد؛ گاهی هم برای باز کردن قفل، باید به کلید ساز مراجعه کرد! در هر حال، برای اینگونه افراد قفل بی‌کلیدی وجود ندارد. آن‌ها به شدت معتقدند که:  در دنیا هیچ بن بستی نیست. یا راهی‌ خواهم یافت، یا راهی‌ خواهم ساخت!

راه

داستان موفقیت پسرکی با بدن نیمه سوخته

مدرسه کوچکی در یک روستا بود که با یک بخاری زغالی قدیمی گرم می‌شد. پسرکی موظف بود هر روز زودتر از همه به مدرسه بیاید و بخاری را روشن کند تا قبل از ورود معلم و همکلاسی‌هایش، کلاس گرم شود. یک روز، وقتی شاگردان وارد محوطه مدرسه شدند، دیدند مدرسه در میان شعله‌های آتش در حال سوختن است. آنان بدن نیمه جان هم کلاسی خود را که دیگر رمقی در آن باقی نمانده بود، پیدا کردند و بی درنگ به بیمارستان رساندند.

پسرک با بدن نیمه سوخته و نیمه جان روی تخت بیمارستان دراز کشیده بود، که ناگهان دکتر به مادرش گفت: هیچ امیدی به زنده ماندن پسرتان نیست، چون شعله‌های آتش، به طور عمیق، بدنش را سوزانده و از بین برده است. اما پسرک به هیچ وجه نمی‌خواست بمیرد. او با توکل به خداوند و طلب یاری از او، تصمیم گرفت تا تمام تلاش خود را برای زنده ماندن به کار بندد و زنده بماند و چنین هم شد.

او در مقابل چشمان حیرت زده دکتر، به راستی زنده ماند. هنگامی که خطر مرگ برطرف شد، پسرک دوباره شنید که دکتر به مادرش می‌گفت: «طفلکی به علت صدمه دیدن پاهایش، مجبور است تا آخر عمر لنگ‌لنگان راه برود.» پسرک بار دیگر تصمیم خود را گرفت: «من به هیچ وجه نخواهم لنگید. من راه خواهم رفت.» اما متأسفانه هیچ تحرکی در پاهای او دیده نمی‌شد. بالاخره روزی فرارسید که پسرک از بیمارستان مرخص شد. مادرش هرروز پاهای کوچک او را می‌مالید، اما هیچ احساس و حرکتی در آن‌ها دیده نمی‌شد. با این حال، هیچ خللی در عزم و اراده پسرک وارد نشده بود و همچنان قاطعانه عقیده داشت که روزی قادر به راه رفتن خواهد بود.

یک روز آفتابی، مادرش او را در صندلی چرخ دار قرار داد و برای هوا خوری به حیاط برد. آن روز، پسرک برخلاف دفعات قبل، در صندلی چرخ‌دار نماند؛ خود را از آن بیرون انداخت و در حالی که پاهایش را می‌کشید، روی چمن شروع به خزیدن کرد. او خزید و خزید تا به نرده‌های چوبی  سفیدی رسید که دور تا دور حیاطشان کشیده شده بود. به سختی خود را بالا کشید، نرده‌ها را گرفت و در امتداد نرده‌ها جلو رفت و در نهایت، راه افتاد. او این کار را هرروز انجام می‌داد، به طوری که جای پای او در امتداد نرده‌های اطراف خانه دیده می‌شد.

سرانجام با خواست خدا و عزم و ارداه پولادینش، توانست روی پاهای خود بایستد. با کمی صبر و تحمل توانست گام بردارد و سپس راه برود و در نهایت، بدود. او دوباره به مدرسه رفت و برای لذت بردن از توانای‌اش، فاصله بین مدرسه و خانه را می‌دوید. او حتی در مدرسه یک تیم دو تشکیل داد.

سال‌ها بعد، پسرکی که هیچ امیدی به زنده ماندن و راه رفتنش نبود، یعنی دکتر گلن کانینگهام، در باغ چهارگوش مادیسون، موفق به شکستن رکورد دوی سرعت در مسافت یک مایلی شد! کانینگهام توانست به یکی از بزرگترین دونده‌های عصر خود تبدیل شود و عنوان «سریع‌ترین انسان کره» را از آن خود سازد!

موفقیت


برایم اهمیتی ندارد!
آیا واقعاً تاکنون چنین حرفی را از زبان یک فرد موفق شنیده‌اید؟ این افراد شدیداً نسبت به کار و زندگی خود توجه دارند چرا که لازمه موفقیت در هرکاری علاقه و توجه زیاد به آن است. چیزی که دکتر “اسپنسر جانسون” در کتاب خود «هدیه»، از آن با عنوان موهبت یاد می‌کند (توصیه می‌کنیم این کتاب تأثیر گذار را حتماً مطالعه نمایید!)

 

این کار از عهده من خارج است!
با کمی دقت و تیزبینی در خواهید یافت که اکثر افراد موفق، در زندگی شرایط بسیار سختی را برای رسیدن به موفقیت طی کرده‌اند. بنابراین، هیچ‌گاه به خود نگویید این کار سختی است و از عهده من بر نمی‌آید! اگر زمانی در مسیر رسیدن به اهداف خود، کم آوردید، نگاهی بکنید به سرگذشت افرادی که با وجود محدودیت‌های فراوان، به الگویی برای همه انسان‌ها تبدیل شده ‌اند (کتاب بسیار جالب «میلیاردرهای بی‌پول»، به زودی در همین سایت منتشر خواهد شد. این کتاب را از دست ندهید!).

اگر شکست خوردم چه؟!
آنتونی رابینز در کتاب بسیار زیبای خود «یادداشت‌هایی از یک دوست»، می‌گوید:  در زندگی همه ما نیرویی فوق العاده قرار دارد که تصمیمات ما را کنترل می‌کند. این نیرو، احساس و تفکر ما را تحت تأثیر قرار می‌دهد و تعیین می‌کند که چه کاری را انجام خواهیم داد یا نخواهیم داد. این نیرو چیزی جز «باورهای ما» نیست. زمانی که چیزی را باور می‌کنیم، فرمانی قدرتمند به مغز خود می‌فرستیم تا ما را هدایت کند. باور چیزی نیست جز یک احساس اطمینان درباره مفهوم چیزی. زمانی که می‌گویید که باور دارید انسان باهوشی هستید، در حقیقت به این معناست که: من با اطمینان احساس می‌کنم که باهوش هستم. حال که با مفهوم باور آشنا شدید، به یاد بیاورید که آیا تاکنون در زندگی تجربه این موضوع را نداشته‌اید که باور قوی به امری، شما را به سمت آن موضوع و موفقیت رسانده است؟ به طور قطع پاسخ مثبت است. پیش از هر چیز لازم است این سؤال را از خود بپرسیم که اگر باورهای انرژی‌دهنده و زندگی‌ساز، تا این اندازه در موفقیت ما نقش دارند، چرا بسیاری از مردم از آن‌ها اجتناب می‌کنند و از باور و ایمان قلبی به بدست آوردن چیزی می‌هراسند؟ در اینجا نکته‌ای را به شما خواهیم گفت که بی‌شک باور شما را به داشتن باور زندگی ساز تغییر خواهد داد! پاسخ این است که: اغلب ما زمانی به چیزی ایمان داشتیم ولی نتیجه‌ای کسب نکردیم! اما چطور مطمئن هستیم که باورهای ما با شکست مواجه شده‌اند؟ شاید باید تعداد دفعات بیشتری آن را در نظر می‌گرفتیم.

بیایید با یک داستان کوتاه این موضوع را شفاف کنیم.

در روزگاران قدیم، کشاورزی، تنها یک اسب برای کشیدن گاو آهنش داشت و آن اسب نیز از بین می‌رود. همسایگانش می‌گویند: «این یک فاجعه است». کشاورز می‌گوید: شاید.

روز بعد او با دو اسب می‌آید. همسایگانش می‌گویند: «این خیلی جالب است». کشاورز می‌گوید: شاید.

روزی پسر کشاورز موقع اسب سواری از اسب می‌افتد و پایش می شکند. همسایگانش می‌گویند: «این خیلی وحشتناک است». او می‌گوید: شاید.

روز بعد ارتش برای بردن همه مردان به جنگ می‌آید اما پسر مجروح را نمی‌برند. همسایگانش می‌گویند: «شما خیلی خوش شانسید»! و باز هم پیرمرد کشاورز می‌گوید: شاید. و داستان تا جایی که زندگی هست ادامه دارد … .

این را فراموش نکنید که: اگر به چیزی ایمان دارید و هنوز به نتیجه‌ای نرسیده‌اید، شاید شما خیلی زود به قضاوت نشسته‌اید. وقتی که فکر می‌کنید غرق در مشکلید، شاید در واقع نیستید.

اگر خواسته ما از خداوند به سرعت اجابت نمی‌شود، به معنی رد و یا عدم اجابت آن از سوی خداوند نیست. به یاد داشته باشیم که هیچ شکستی وجود ندارد. اگر کاری را انجام می‌دهیم که به نتیجه دلخواه نمی‌رسد، مهم نیست؛ چون حداقل چیزهایی را یاد گرفته‌ایم که در آینده به درد ما می‌خورد. اگر همیشه برای بهتر کردن امور تلاش کنیم و از اشتباهات خود درس بگیریم، بی‌شک موفق خواهیم شد.


فکر نمی‌کنم نیازی به تغییر دادن روش انجام کارها باشد!
افراد موفق می‌دانند که ادامه دادن به روش‌های قبل، اگرچه بسیار امن و مطمئن است، اما آن‌ها را به موفقیت نمی‌رساند. آن‌ها تلاش می‌کنند در راه‌هایی جدید قدم گذارند، که شاید برایشان راحت نباشد، اما درک می‌کنند که این تغییر ضروری است.

 

من نیازی به کمک دیگران ندارم!
برای آنکه فرد موفقی باشید، باید از تجربه‌های جدید و ایده‌های نو استقبال کنید. پشت هر انسان موفق، یک تیم باهوش وجود دارد. درست کردن یک تیم عالی به این معناست که شما باور دارید که “همه چیز” را نمی‌دانید و از افرادی کمک می‌گیرید تا حفره های خالی دانش و تجربه شما را پر کنند و به آن‌ها اعتماد می‌کنید تا به شما در ساختن چیزی فوق العاده کمک کنند.

جالب است بدانید که:

همه ما ضرب المثل‌های قدیمی از این دست را شنیده‌ایم که می‌گوید: «عقل دو سر بهتر از عقل یک سر است» یا «هر سری یک عقلی داره»، که در واقع با هدف تشویق به امر مشورت ایجاد شده‌اند. اگرچه بسیاری از ما تا به امروز فکر می‌کردیم که چند فکر با هم می‌توانند به نتیجه بهتری برسند، اما بر اساس نتایج آخرین تحقیقات انجام شده توسط دانشمندان، مشخص شده است که انسان‌ها در زمان حل مسائل، تا زمانی که به دانش و توانایی خود اعتماد دارند، به تنهایی بهتر عمل می‌کنند. دانشمندان با پرسش از افرادی متفاوت به این نتیجه رسیده‌اند که تنها در مواردی که پاسخ بسیار روشن است، این ضرب المثل اعتبار خود را از دست می‌دهد و «عقل یک سر، بهتر از عقل دو سر می‌شود!» اما در زمانی که صحبت از سوالات سخت‌تر شده است، افرادی که به صورت گروهی به دنبال پاسخ رفته‌اند، به نسبت افرادی که به تنهایی برای یافتن جواب تلاش کردند، از درصد اشتباه بالاتری برخوردار بودند.

 

 

مطالعه بیشتر